تبليغاتX
سیاست و جامعه - ورود جنبشهای اجتماعی به قرن بیست و یکم

سیاست و جامعه

 در شبانگاه سه شنبه، 16 ژانویه سال 2001 تلفنهای همراه دارای سیستم پیام کوتاه در مانیل (پایتخت فیلیپین) و اطراف آن این پیام را منتشر می‌کردند: به ِادسا بروید،  لباس مشکی بپوشید. طی یک ساعت  دهها هزار نفر به خیابان اپیفانیو دو لو سانتوس، که مانیلیها به آن ادسا می‌گویند، رسیدند. آن خیابان دربردارنده زیارتگاهی نماد قدرت مردم با عنوان بانوی صلح ما بود. این زیارتگاه در نقطه‌ای قرار داشت که راهبه‌های دعاخوان در سال 1986 از آنجا بر تانکهای فردینایند مارکوس رئیس جمهور فیلیپین نهیب زده و به برکناری وی از قدرت کمک کرده بودند. طی چهار روز بعد در سال 2001 بیش از یک میلیون نفر که بسیاری از آنها لباس مشکی به تن داشتند در مرکز شهر مانیل تجمّع کردند و خواستار استعفای رئیس جمهور جوزف استرادا شدند. اراپ شکست خورده (نامی که فیلیپینی‌ها به استرادا داده بودند) در روز 20 ژانویه منصب خود را ترک کرد.
هنگامی که دادگاه سنا برای رسیدگی به اتّهامات 10 به 11 رأی بدین داد که یکی از بخشهای مهم شواهد را بررسی نکند، بخشی که رئیس سنا به خاطر آن استعفا داده بود، رسیدگی به اتّهامات استرادا به بن بست رسید. تظاهر کنندگان در اواخر آن شب در ادسا جمع شدند و از طریق تلفن همراه به انتشار اقدامات خود پرداختند. در آن هنگام، وکیل پیگرد، اسکار مورنو، اعلام کرد که «دادگاه اکنون در خیابان تشکیل شده‌است، و نه در سالنهای سنا. اکنون دادخواستی از سوی افکار عمومی در جریان است و من مطمئنّم که فیلیپینی‌ها از عهده این امر برخواهندآمد». وکلای پیگرد مربوط به این دعوی در روز هفدهم با استعفای خود از شیوه رئیس سنا پیروی کردند. طی دو روز بعد گروههای متعدّدی از سراسر فیلیپین با درخواست استعفای رئیس جمهور بدان جنبش پیوستند.
به عنوان مثال، رئیس جمهور پیشین، فیلیپ راموس، با بازگشت از هنگ کنگ رهبری یک راهپیمایی اعتراضی متشکّل از سیصد نفر از طرفدارانش را از فرودگاه تا ادسا عهده‌دار شد. در آن زمان در ادسا رئیس جمهور سابق کورازون اکینو وکاردینال جایم سین، متولّی زیارتگاه قدرت مردم، در حال سخنرانی بودند و آنها نیز استعفای رئیس جمهور را خواستار بودند. دویست هزار کارگر از سراسر مانیل دست از کار کشیدند تا در تجمّعات بر ضد استرادا شرکت کنند (Philippine Star 18 January 2001). در شب 18 ژانویه یک زنجیره انسانی ده کیلومتری دست در دست هم از کنار مجسّمه یادبود نینوی آکینو (که قتل وی از سوی نیروهای مارکوس به جنبش قدرت مردم در سال 1986 شتاب بخشیده بود) تا زیارتگاه ادسا امتداد یافت.
نیروهای ضد استرادا در روز جمعه نوزدهم [ژانویه] به اقداماتی جدّی‌تر علیه این رئیس جمهور محاصره شده دست زدند. آن روز، 150 هزار تظاهر کننده در محلّ یادبود قدرت مردم جمع شدند، رئیس ارتش در مقابل آنها ظاهر شد تا رویگردانی خود را از اردوگاه رئیس جمهور اعلام کند، و معاون رئیس جمهور، گلوریا ماکاپاگا- آرویو (دختر یکی از رئیس جمهورهای پیشین فیلیپین) خود را به عنوان «فرمانده کلّ» [ارتش] معرّفی کرد. تعدادی از افسران ارشد پلیس و ارتش طی آن روز رئیس جمهور را رها کردند و اجازه دادند تجمّعی در کاخ ریاست جمهوری برگزار شود.
در همان حال، خیابانها انباشته از گروههای راک، دسته‌های موسیقی دانش‌آموزان دبیرستانی، سرودخوانان مخالف استرادا، و پرچمهایی بود که خواستار اخراج استرادا بودند. با ادامه یافتن تظاهرات خیابانی، روسای ارتش یکی از افسران عالی رتبه و آجودان سابق رئیس جمهور را به نزد وی فرستادند تا به شکل واضح به استرادا- که در آن زمان نیمه مست بود- اطّلاع دهند که ارتش دیگر از وی پشتیبانی نمی‌کند. اگر چه رئیس جمهور هیچگاه واقعاً استعفایی رسمی ننوشت، گلوریا ماکاپاگال- آرویو در روز نوزدهم قدرت را در دست گرفت، و مقامات عمده کشور بسرعت ریاست جمهوری وی را به رسمیّت شناختند. استرادا بالاخره در روز بیستم کاخ ریاست جمهوری را ترک کرد (Ananova 2001, Philippine Star 2001). بار دیگر تجمّعی غیر خشونت‌بار امّا به شکلی واضح خطیر در این کشور باعث انتقال قدرت در این کشور آشفته شده‌بود. یک هفته بعد، تایم ایشیا چنین نوشت:
آنچه که هفته پیش در مانیل اتّفاق افتاد ساختن شتابان دموکراسی بود: اعتراض کنندگان، سخنرانی‌های هیجان‌انگیز، قدرت مردم- درست همانند انقلاب شکوهمندی که تقریباً 15 سال پیش به شکلی هیجان انگیز و واقعاً بدون خونریزی فردیناند مارکوس را برکنار کرد. احساس زمانه آن روز را به جریان انداخت، و انسان احساس تردید می‌کرد و به پرسش درباره انگیزه‌های مردم و فساد منتسب به رئیس جمهور برکنار شده جوزف استرادا می‌پرداخت. امّا در پشت صحنه واقعاً چه اتّفاقی افتاد که قدرت مردم دو را به بار نشاند؟ وآیا آن قدرتها- و مردم- که باعث سرنگونی رئیس جمهور دیگری در فیلیپین شدند، می‌توانند کار را بر رئیس جمهور تازه سوگند خورده گلوریا ماکاپاگال- آرویو دشوار ساخته، مانع از حکومت موثّر وی بر کشور فیلیپین شوند؟ (Time Asia 2001)
به بیان دیگر، آیا تمامی آشوبها در خیابانهای مانیل تنها پوششی برای اقدامات سیاسی مهم از سوی دستگاهی بود که از قبل تصمیم گرفته بود خود را از دست یک رئیس پوشالی خلاص کند و جانشین وی را نیز آنگونه که بخواهد سمت و سو دهد؟
نگرانی‌های این مجلّه سوالاتی را برانگیخت که بسیار فراتر از آن هفته پرآشوب ماه ژانویه در مانیل بود. آیا قرن بیست و یکم بالاخره جنبشهای اجتماعی را به اوج رؤیای درازمدّتشان برای تحقّق قدرت مردم در جهان خواهد رساند؟ آیا فناوری‌های ارتباط مانند تلفنهای همراه دارای پیام کوتاه که به چابکی تمام پیام را در مانیل منتشر می‌کردندابزاری در اختیار فعّالان و مردم عادّی قرار می‌دهند تا موازنه فنّی را از دست سرمایه‌داران، رهبران نظامی، و سیاستمداران فاسد بگیرند؟ یا اینکه، بر عکس، تجمّع هزازان نفر در خیابانها صرفاً نشان‌دهنده آخرین حرکتهای سیاست مردمی به دنبال نابودسازی هراس‌انگیز جهانی شدن است؟
هوارد راینگلد به عنوان یک تحلیل‌گر فناوری ماجراجویی اتّفاق افتاده در فیلیپین را منادی آن چیزی می‌داند که وی آن را «جماعتهای زرنگ»  نام می‌نهد. یعنی «مردمی که حتّی اگر یکدیگر را نشناسند می‌توانند به صورت هماهنگ عمل کنند» (Rheingold 2003: xii). وی بر شور و شوق بسیار زیاد فیلیپینی‌ها برای استفاده از پیامکوتاه به دلیل ارائه آن در سال 1995 تأکید دارد. مشترکان تلفن همراه در فیلیپین که در سال 2000 میلادی 84 نفر از هر هزار نفر را تشکیل می‌دادند در رأس کشورهای ثروتمندتری مانند کاستاریکا (52) و بلیز (70) قرار داشتند و این به رغم این واقعیّت بود که تعداد آنها بسیار کمتر از کشورهایی مانند ایسلند با تعداد چشمگیر 783 نفر و نروژ با تعداد 751 نفر بود.
افزون بر این، فیلیپینی‌ها از یک حیث در رده ارتباطی خاصّی قرار داشتند. در آن زمان پاراگوئه، گابون، کنگو، و فیلیپین تنها کشورهایی در جهان بودند که مشترکان تلفن همراه آنها بیش از دو برابر دارندگان تلفن ثابت بود (UNDP 2002: 186-89). تلفنهای همراه ماهواره‌ای و دارای سیستم پیام کوتاه، بویژه در جاهایی که فقر، آشوب سیاسی و/یا موانع جغرافیایی مانع از به وجود آمدن زیرساختهای ارتباطی از سوی دولت می شد، جایگزینهایی جدّی برای تلفن‌های ثابت به نظر می‌رسیدند. سیستمهای تلفن همراه حدّاقل در ظاهر دارای جاذبه‌ای پویولیستی هستند، بدین معنی که گمان می‌رود دولت به آسانی نمی‌تواند آنها را کنترل کند.
امّا راینگلد از این نیز پا را فراتر می‌گذارد. وی مدّعی است که جماعتهای زرنگی که با پیام کوتاه با هم ارتباط برقرار کردند اکنون در حال تصاحب جنبشهای اجتماعی متعارف قرن بیستمی هستند. وی این مثالها را ذکر می‌کند:
• در روز 30  نوامبر سال 1999، گروههای مستقل امّا درهم‌تنیده‌ی تظاهر کننده که نسبت به نشست سازمان تجارت جهانی اعتراض داشتند از تاکتیکهای «تهاجمی»، تلفنهای همراه، پایگاههای اینترنتی، لپ‌تاپها، و رایانه‌های دستی برای پیروزی در «نبرد سیاتل» استفاده کردند.
• هزاران نفر از شهروندان بریتانیایی که به دلیل افزایش قیمت بنزین عصبانی شده بودند در سپتامبر سال 2000  از تلفنهای همراه، پیام کوتاه، ای‌میل از طریق لپ‌تاپها، و تلفنهای بی‌سیم در تاکسی‌ها برای هماهنگ‌سازی گروههای پراکنده‌ای که در یک اعتراض سیاسی غیر قانونی جلوی ارائه سوخت را در برخی از جایگاهها گرفته بودند، استفاده کردند.
• گروهی از محقّق- روزنامه‌نگاران پرسه‌زن  که تصاویر ویدئویی آنچه را که می‌دیدند از طریق اینترنت پخش می‌کردند، گزارشی لحظه به لحظه از تظاهرات سیاسی خشونت‌آمیزی در تورنتو در بهار سال 2000 ارائه دادند.
• هزاران نفر از فعّالان دوچرخه سوار در سان فرانسیسکو از سال 1992 ماهانه برای تظاهرات متحرّک «توده منتقد»  گرد آمده‌اند. توده منتقد از طریق شبکه‌هایی تا حدودی به هم پیوسته، و در حال حاضر با استفاده از تلفنهای همراه و شبکه‌های ای‌میل عمل می‌کند، و در زمانهای مناسب نیز به گروههای کوچکتر و هماهنگ شده از راه دور تقسیم می شود. (Rheingold 2003: 158)
بدون تردید فعّالان جنبش اجتماعی در آغاز قرن بیست و یکم فناوری‌های جدیدی را در عملکردهای خود برای سازماندهی و طرح ادّعا وارد کرده‌اند. امّا سوالاتی جدّی از اینجا آغاز می‌شود: آیا این فناوری‌های جدید باعث دگرگونی جنبشهای اجتماعی می‌شوند؟ به چه روشهایی؟ اگر این را بپذیریم، آنها چگونه نتایج خود را عملی می‌کنند؟ چگونه تاکتیکها و شکلهای سازمانی جدید در جنبشهای اجتماعی قرن بیست و یکم با هم تعامل می‌کنند؟ و به طورکلّی، تا چه میزان و چگونه تغییرات به وجود آمده در جنبشهای اجتماعی حاصل تغییرات در یپوند بین‌المللی است که مردم از روی تسامح آن را جهانی شدن می‌نامند؟
این فصل نشان می‌دهد که تحوّلات قابل ملاحظه در جنبشهای اجتماعی در واقع در اوایل قرن بیست و یکم در حال اتّفاق افتادن هستند. شبکه فعّالان سازمان یافته در سطح بین‌المللی، سازمانهای غیر حکومتی بین المللی، و آماجهای مشهود بین‌المللی مانند شرکتهای چند ملّیتی و موسّسات مالی بین‌المللی همگی در مقایسه با قرن بیستم، در جنبشهای اجتماعی اخیر، بویژه در بخشهای ثروتمندتر و دارای پیوند بهتر جهان، نمود بیشتری یافته‌اند. حتّی جنبشهای دارای سوگیری داخلی مانند پویش ضد استرادا در فیلیپین به طورمتوسّط بیش از همتایان قرن بیستمی خود توجّه بین‌المللی را به خود جلب می‌کنند.
این فصل چهار هشدار جدّی نیز می‌دهد:
1. از تعیّن‌گرایی فناورانه اجتناب کنید؛ به یاد داشته باشید که بیشتر جلوه‌های جدید جنبشهای اجتماعی بیش از آن که حاصل نوآوری‌های فنّی به معنای دقیق کلمه باشند، حاصل تحوّلات به وجود آمده در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی خود هستند.
2. توجّه داشته باشید که نوآوری‌های ارتباطی در قرن بیست و یکم نیز همانند قرون نوزدهم و بیستم همواره در دو جهت عمل می‌کنند: از یک سو، هزینه‌های هماهنگی را در میان فعّالانی که پیش از آن با هم پیوند یافته‌اند کاهش می‌دهند؛ از سوی دیگر، کسانی را که بدین وسائل ارتباطی جدید دسترسی ندارند مستثنی می‌سازند و بدین ترتیب بر نابرابری ارتباطی می‌افزایند.
3. به یاد داشته باشید که بیشتر فعالیّتهای جنبش اجتماعی در قرن بیست و یکم، به جای تکیه بر شکلهای مسلّط اواخر قرن بیستم، همچنان بر شکلهای محلّی، منطقه‌ای و ملّی سازمان تکیه دارند.
4. ضمن توجبه به این مطلب که جهانی شدن در حال شکل دادن به توزیع جنبشهای اجتماعی در سطح جهان است، از این فرض بپرهیزید که صحنه جنبشهای اجتماعی عرصه مسلّط رویارویی جهانی شدن و ضد جهانی شدن است.
نادیده گرفتن این هشدارها چشم شما را به روی تحوّلات اجتماعی واقعی‌ای که بر طرح ادّعای جمعی در سطح جهان تأثیر می‌گذارند و نیز به روی دوام آوردن موضوعات محلّی، منطقه‌ای و ملّی در جنبشهای اجتماعی می‌بندد.
جهانی شدن
بگذارید ابتدا معنای درست جهانی شدن را دریابیم. هرگاه مجموعه متمایزی از پیوندها و عملکردهای اجتماعی از مقیاس منطقه‌ای به فراقارّه‌ای گسترش می یابند، میزانی از جهانی شدن اتّفاق می‌افتد. هرگاه مجموعه‌ای فراقارّه‌ای از پیوندها و عملکردهای اجتماعی تکّه تکّه یا تجزیه شود، یا از بین برود، میزانی از جهانی‌زدایی اتّفاق می‌افتد. تنها هنگامی که فرایند دسته نخست بر فرایند دسته دوّم پیشی بگیرد بروشنی می توان گفت که بشریّت در حال جهانی شدن است.
طی اواسط هزاره از سال 1500 تاکنون سه موج جهانی شدن اتّفاق افتاده است. نخستین موج حول و حوش سال 1500 از راه رسید. این موج حاصل گسترش نفوذ اروپا، رشد امپراتوری عثمانی، و توسعه طلبی‌های همزمان بازرگانان چینی و عرب به سمت اقیانوس هند و اقیانوس آرام بود. عثمانی‌ها نفوذ خود را به جنوب اروپا، شما آفریقا و خاور نزدیک گسترش دادند، حال آنکه کشورهای اروپای غربی سرگرم به وجود آوردن امپراتوری‌های تجاری و سرزمینی خود در آفریقا، اقیانوس آرام و قاره امریکا بودند. در همان حال، بازرگانان دریانورد مسلمان پیوند خود را با بنادر آفریقا، خاور نزدیک و اقیانوس هند حفظ کردند. فعالیّت بازرگانی اروپاییان و مسلمانان در آسیا با توسعه‌طلبی پرتوان چینی‌ها به سمت تجارت در اقیانوس آرام در دوره امپراتوری مینگ (1644-1368) وارد تعامل شد.
توسعه‌طلبی عثمانی در قرن نوزدهم به پایان رسید، و اروپاییان تا حدودی توانستند مسلمانان را از اقیانوسهای هند و آرام دور سازند. امّا اروپاییان و چینی‌ها سهم خود نخستین فرایند جهانی شدن بعد از سال 1500 را تا قرن بیستم نگهداشتند. اروپاییان استعمار مناطق گرم‌تر امپراتوری خود در قارّه‌های آفریقا و امریکا و منطقه‌ی اقیانوس آرام را آغاز کردند. مهاجران چینی به همراه میلیونها نفر همانند خود به سمت منطقه‌ی آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام حرکت کردند. در اینجا نشانه‌ای از پیوند یافتن روزافزون جهان وجود دارد: در قرن هفدهم، حجم بالایی از معادن نقره امریکای جنوبی توسّط چینیان استخراج شد و به واسطه‌ی صادرات کالاهای ارزشمند چینی به غرب انتقال یافت.
می‌توانیم دوّمین موج عمده‌ی جهانی شدن پس از سال 1500 را تقریباً بین سالهای 1914-1850 قرار دهیم. افزایش شدید مهاجرت راه دور را بین سال 1850 و جنگ جهانی اوّل در نظر بگیرید: سه میلیون هندی، نُه میلیون ژاپنی، ده میلیون روسی، بیست میلیون چینی، و سی و سه میلیون اروپایی. طی این دوره، تجارت بین‌المللی و جریان‌های سرمایه، بویژه در دو سوی اقیانوس اطلس، اوجی بی‌سابقه یافت. بهبود حمل و نقل و ارتباطات، مانند راه‌آهن، کشتی‌های بخار، تلفن، و تلگراف هزینه‌ی آن جریانها را کاهش داد و بدانها سرعت بخشید. حرکتهای انبوه نیروی کار، کالا، و سرمایه قیمت کالاهای تجاری را در سراسر جهان یکسان‌تر کرد و شکاف دستمزد را در میان کشورهایی که درگیر این جریان‌ها بودند، کاهش داد. ژاپن، [کشورهای] اروپای غربی، و کشورهای ثروتمندتر شمال و جنوب امریکا از جمله کشورهایی بودند که از این وضعیت بیشترین نفع را بردند. دوّمین موج جهانی شدن در سراسر جهان باعث تفاوتهایی در ثروت و رفاه بین کشورهای منتفع و دیگر کشورها شد. مستعمرات اروپایی، جز مناطق دارای سکنه‌ی اروپایی مانند استرالیا، به طور کلّی سهمی از این رفاه دریافت نکردند.
مهاجرت، تجارت، و جریان‌های سرمایه بین دو جنگ جهانی کاهش یافت. امّا هنگامی که اروپا و آسیا از زیر بار دو جنگ قد راست کردند، سوّمین موج جهانی شدن پس از سال 1500 آغاز شد. این بار مهاجرتهای بین قارّه‌ای شتابی کمتر از دوره‌ی مابین سالهای 1850 و 1914 یافت. اقتصادهای کمتری در مقایسه با سالهای 1914-1850 احساس کمبود نیروی کار پیدا کردند و کارگران به شکل موثّرتری سازمان یافتند تا مانع از رقابت مهاجران شوند. در نتیجه، مهاجرت راه دور به چهار شعبه تقسیم شد که در یک طرف جریانهای کارگران حرفه‌ای و فنّی قرار داشتند و در طرف دیگر تعداد زیادی از خدمتکاران و کارگران ساده بودند. به دلیل گسترش یافتن تفاوتهای مربوط به ثروت و امنیّت در میان کشورهای ثروتمند و فقیر، کارگران بالقوّه از کشورهای فقیر تلاشهای پراکنده‌ای برای مهاجرت به کشورهای ثروتمند به عمل آوردند. این مهاجرت یا دائمی بود یا چنان طولانی که بتوانند پول قابل ملاحظه‌ای به دست آورده به کشورخود بازگردند. تمامی صنایع به دلیل تسهیل شکلهای غیر قانونی، شبه‌قانونی، و قانونی امّا بی‌رحمانه‌ی مهاجرت به کشورهای ثروتمند رشد یافتند.
جریانهای کالا و سرمایه شتابی حتّی فراتر از سطوح قرن نوزدهم پیدا کرد. بسیاری از آن جریانها در درون شرکتها اتّفاق افتاد، چرا که شرکتهای چند ملیّتی دارای بازارها، کارخانه‌ها، دبیرخانه‌ها، و منابع مواد خامی در کشورهای مختلف بودند. امّا تجارت بین‌المللی در میان کشورها و شرکتها نیز شتاب یافت. کالاهای دارای فناوری بالای تولید شده در شرق آسیا، اروپای غربی، و امریکای شمالی تقریباً در همه جای جهان در دسترس قرار گرفت. سرمایه‌داران مستقر در ثروتمندترین کشورها بیش از پیش به تولید کالا در جاهایی پرداختند که هزینه‌های نیروی کار کمتر بود، و اغلب پوشاک، وسایل برقی، و دیگرکالاهای تولید شده در کشورهای دارای دستمزد پایین را برای رقابت به کشورهای خود بازمی‌گرداندند. در عین حال، نهادهای سیاسی، نظامهای ارتباطی، فناوری، علم، بیماری، آلودگی، و فعالیتهای مجرمانه نیز همگی بیش از پیش مقیاسی بین‌المللی پیدا می‌کردند. این موج سوّم جهانی شدن بعد از سال 1500 در اوایل قرن بیست و یکم با نیروی هر چه تمامتر در حال پیشروی است. موجهای جهانی شدن 1914-1850 و 1950 به بعد به شکل بارزی با یکدیگر تفاوت داشتند. به رغم برتری یافتن و اهمیّت روزافزون امپراتوری ژاپن، توسعه طلبی‌های قرن نوزدهم عمدتاً در منطقه اقیانوس اطلس، دولتهای عمده‌ی اروپایی که نخستین منفعتها را بردند و سپس امریکای شمالی که شرایط بیش از پیش به نفع آن می‌شد، تمرکز یافت. این توسعه طلبی در قرون بیستم و بیست و یکم آسیا را بیشتر درگیر کرد. چین، ژاپن، کره،تایوان، هند، پاکستان، بنگلادش، اندونزی، مالزی، سنگاپور، تایلند، فیلیپین، و دیگر کشورهای آسیایی به عنوان مراکز تولید، به عنوان اهداف سرمایه‌گذاری و بیش از پیش به عنوان بازار مشارکت گسترده‌ای در بازار جهانی پیدا کردند.
تفاوت دیگر: طی موج 1914-1850، توسعه‌ی اقتصادی عمدتاً به ذغال سنگو آهن وابسته بود. در نتیجه، سرمایه‌ها و کارگران عمدتاً به سمت مناطق دارای دودکشهای صنعتی جریان می‌یافت، و مراکز کثیفی را در کنار آبراهها و مسیرهای راه آهن پدید می‌آورد. نفت، گاز طبیعی، ژنراتورهای برقابی، و رآکتورهای هسته‌ای در اواخر قرن بیستم در مناطق ثروتمندتر جهان جای ذغال سنگ را به عنوان منبع نیرو گرفته بودند. جهانی شدن پس از سال 1945 دارای دربردارنده‌ی صنایع فناوری بالا مانند صنایع الکترونیک و دارویی بود. آن صنایع به دسته‌های مهمّی از تخصّصهای علمی و فنّی مانند پاری- سود و درّه‌ی سیلیکون  در کالیفرنیا تعلّق داشتند. امّا آنها با داشتن کالاهای دارای ارزش بالا و هزینه‌ی حمل و نقل پایین می‌توانستند به آسانی تولید خود را با توجّه به در دسترس بودن نیروی کار و بازار تقسیم‌بندی کنند. صنایع خدماتی و اطّلاعاتی در این مسیر حتّی از این نیز فراتر رفتند: به عنوان مثال منشیان پردازش اطّلاعات با دستمزد پایین در جنوب هند اطّلاعات را برای شرکتهایی در نیویورک و لندن پردازش می‌کردند، و کابلهای فیبر نوری و ارتباطات ماهواره‌ای داده‌ها را مستقیماً در هر دو سو ردّوبدل می‌کرد.
جهانی شدن در نسخه‌ی قرن نوزدهمی خود باعث تحکیم دولتها می‌شد. با فازایش قوانین مربوط به جریانها در دو سوی مرزها، کنترل آنها را بر منابع، فعالیتها، و مردم درون مرزهایشان تقویت می‌کرد. به عنوان مثال، دولتهای جهان بین سال 1850 و جنگ جهانی اوّل گذرنامه‌های ملّی وابسته ساختن شهروندان به دولتهایی خاصّ را به صورت امری عادّی درآوردند (Torpey 2000). طی این فرایند، توافقهای کاری دشوار امّا موثّری میان حکومتها، سرمایه و نیروی کار در مقیاس ملّی ظهور کرد. نیروی کار سازمان یافته، سرمایه‌ی سازمان یافته، احزاب سیاسی سازمان یافته، و دیوانسالاران سازمان یافته درگیر جنگی سخت شدند امّا به توافقاتی دست یافتند. آن چانه‌زنی‌ها بالاخره دولتها را از تجارت آزاد متوجّه حمایت از صنایعی کرد که نیروی کار عظیمی را با سرمایه‌ی ثابت گسترده‌ای ترکیب می‌کردند. صنایع شیمیایی، فولاد، فرآوری فلزّات در این امر پیشگام بودند.
تنوّع جهانی شدن مشاهده شده در قرون بیستم و بیست و یکم، در تعارضی شدید، با آزادسازی جریان سرمایه از کشوری به کشور دیگر به دنبال ظهور فرصت‌هایی برای کسب منفعت، قدرت مرکزی بیشتر دولتها را تحت‌الشعاع قرار داد. دولتهای بعد از سال 1945 نیز در تلاش برای محدودسازی جریانهای شتاب‌یافته‌ی ارتباطات، دانش علمی، مواد مخدّر، تسلیحات، جواهرات، و مهاجران کارآیی خود را از دست دادند. حتّی دولت مسلّط ایالات متّحده نیز نتوانست از عهده‌ی محدودسازی جریانهای قابل ملاحظه‌ی کالاهای قاچاق، سرمایه‌های مشکوک، و مهاجران غیر قانونی برآید. بیشتر دولتهای دیگر نیز بیش از ایالات متّحده کنترل را از دست دادند.
در همان حال، سازمان‌های غیر حکومتی و فوق حکومتی تا حدودی از کنترل برخی دولتهای خاص فرار کردند. از جمله‌ی این سازمان‌های غیر دولتیِ بتازگی قدرت یافته شرکتهای چندملیّتی، موسّسات مالی جهانی، سازمان ملل، پیمانهای سیاسی مانند اتّحادیه‌ی اروپا، اتّحادیه‌های نظامی مانند سازمان یپمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، وگروههای فعّال بین‌المللی مانند پزشکان بدون مرز بودند. در اینجا طنزی ظهور می‌یابد: ایالات متّحده ضامن یا حدّاقل حامی شکل‌گیری اوّلیه‌ی بسیاری از این سازمان‌های فراملّی بود. ایالات متّحده اغلب آنها را در مراحل نخست شکل‌گیری با منافع ملّی خود پیوند می‌داد. با وجود این، با آغاز قرن بیست و یکم، حتّی ایالات متّحده به عنوان بزرگترین قدرت مالی و نظامی نتوانست این سازمان‌ها را تحت فرمان خود درآورد